تبليغاتX
تهی


تهی

میدونی چقد دنیا کثیفه؟

سلام بچه ها امروز خیلی دلم گرفت خیلی زیاد کاش کسی بود کمکم میکرد از رسم این دنیای سگی خسته شدم هرکسی به فکر خودشه کاش میشد یسری چیزارو توضیح داد اما نمیشه کاش پرنده بودم کاش ازاد بودم کسی مجبورم نمیکرد حیف که نیستم حیف که تنهام حیففففففففففففففففف حیفففففففففف روزگاره دیگه دلارو میشکونه اما من اهمیت نمیدم قراره چی بشه میگذره واسم دعا کنین واسه تنهاییام بی کسیام خیلی خسته ام از دست این زمونه و ادماش ادمایی که میگن دوست دارن اما از پشت بهت خنجر میزنن حلالم کنین اگه دیگه همو ندیدیم ....
نوشته شده در 88/09/22| ساعت 4 PM| توسط حسرت| |

دلم را برده بودم سرزمینی

که در ان اب مانند هوا بود

دل کودک دل هر پیر ساده

مثال ماه در اسمانها بود

شکستم در خودم افسوس خوردم

به دل گفتم که اینجا

جای ما نیست

دلم خندید ارام از سر اشک

که ایجا اخر کار ما دوتا نیست

دوباره مثل یک کرم عاشق

به دور لحظه های خود تنیدم

دلم لرزید از این بی وفایی

میان خارها گل دیده بودم

شدم گریه که ای روز شکسته

میان قلب من تا من سرابست

اگر چه خنده ها دارم به دنیا

ولی از ته دل خندیدن

 و شادی برای من حرام است

بگفتم این چنین و خسته بودم

ازین باغ معلق کوله بارم بسته بودم

و رفتم تا ته دیوار خاکی

همانجا که دخیل بسته بودم

نوشته شده در 88/09/05| ساعت 3 PM| توسط حسرت| |

امروز وبلاگ یه حال و هوای دیگه ای داره،تولد بهترین دوستمه که خیلی دوستش دارم.:D

نوشته شده در 88/09/03| ساعت 7 PM| توسط حسرت| |

سلام امروز هم اندوهگينم
دلم پر غم شده عشق برينم
دوباره خانه های واژگونی
گرفته حول باغ اتشينم
دوتاره باز غم اتش زده بر تار و پودم
ببين امروز من
ای خدا ديروز چه بودم؟
ميان هر چه اواز و عذاب است
ميان هرچه رنگ اضطراب است
خدايا شعرهايم کهنه مانده
دگر خوش طعمی و شوری ندارند
دلم از غم فسرده اتشين است
نميدانم کجای داستانم
خدايا باز غم در قلب خسته
خدايا ديده ای؟
قلبم شکسته
نه درمانی
نه عشقی
نه هوايی
خدايا شنيده ای
گرمی دستم گسسته
چه شوری و چه شيرينی محال است
تمام روزهای من زوال است
دوباره غم گرفته قلب بی جان
دوباره  عشق شد مهمان و مهمان....
نوشته شده در 88/08/03| ساعت 7 PM| توسط حسرت| |

وقتي گفتم که چقد دلم شکست
غم اومد توي نگات بغضت  و بست
توي جاده هاي بي هم زبوني
گريه هات جاي هر رد پات نشست
وقتي رفتي فهميدم دوست دارم
ديگه هيچکي نيست که سرمو روي شونش بذارم
ديگه رفتي وقتشه داد بزنم
بخدا بگم چقد دوست دارم
زخمي کردي پرو بال دلمو
وقتي رفتي سنگي کردي دلمو
بي تو هر لحظه هوام بارونيه
پشت پستو يه قفس زندونيه
تو قفس منم که تنها ميمونم
تا ابد از عشق پاکت ميخونم
اره نازنين تو رفتي ميدونم
که نفس بي تو حرومه واسه من
زندگي بي تو تمومه واسه من
اره چند روزيه که بارفتنت
سر رو شونه هاي ديوار ميزارم
کاش نميرفتي عزيزم از پيشم
تازه فهميدم هواتو دوست دارم
توي اين قفس به يادت ميمونم
اره نازنين به يادت ميزنم
من به يادت روي هر تار ميزنم
کاش صداي خستمو گوش کني
قبل اينکه خاطراتمو فراموش کني
 
نوشته شده در 88/07/06| ساعت 7 PM| توسط حسرت| |

تو خودت یه شاعری من چی بگم؟
می خوام با نبودت از دنیا برم
تو گل زندگیمی دوست دارم
میخوام این بهانه هارو بردارم
بخدا خدا میدونه خسته ام
چقد از نبودت شکسته ام
ای خدا بهش بگو دوسش دارم
تو نبودش سر رو شونه های حرفاش میذارم
نمیدونی که هوا چه دلگیره
وقتی عاشقی و عشقت اسیره
به همون که میپرستی میدونم
اشکتو تو نامه های عاشقونت میخونم
وقتی رفتی اسمون گرفته شد
اره میدونی هوای هر دومون شکسته شد
دیگه عشق نیست توی رسم دل من
نبودت شده عذاب دل من
شعر من واسه تو
اخ ای خدا
برسون صدامو
کردیمون جدا
وقتی میبینی هواشو دوست دارم
چقد عطر نفساشو دوس دارم
اون سپید رویاهام بود بخدا
هردمون شدیم مث اشکی رها
حالا که میخوای که باهم نباشیم

برسون صدای خستمو به گوشش ای خدا

دلم براش تنگ شده این شعرو واسه سپیده گفتم

نوشته شده در 88/06/02| ساعت 10 PM| توسط حسرت| |

میگن دنیا شلوغه دنیا کثیفه ادما بی رحمن دلا سنگ شده دغدغه ها پر رنگ شده

غصه ها فوران کرده باغ ارزو های مردم رو سرشون خراب شده

عشق توی اتیش تابستون سوخته و زوال هویدا شده

سنگ اب میشه و بارون سخت میشه

گریه میسازه روز سیاه میشه

ستاره بازی میکنه ابر ناز میکنه اهو پرواز میکنه

همه چیز وارونه شده حتی عذاب عشق هم شرینه

چه میشه کرد وقتی دیگه سرابم واهی نیست  تو بگو من با کدوم بید مجنونی برقصم

م؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در 88/05/25| ساعت 3 PM| توسط حسرت| |

شاعری سروده ای زیبا نوشت درباره ی عشق سرود وان را در چند نسخه نوشت و برای دوستان و اشنایان خود-مرد وزن-وحتی برای دختر جوانی که تنها یک بار دیده بود و در ان سوی کوه به سر میبرد فرستاد

یکی دو روز بعد قاصدی از سوی ان دختر جوان امد

و پاسخ نامه اش را به او داد

در نامه چنین امده بود

"بگزار تا به تو تاکید کنم که من نسبت به سروده ی  عشق که برایم فرستاده ای بسیار متاثر شده ام

اکنون نزد ما بیا تا با پدرومادرم ملاقات کنی ودرباره ی مراسم نامزدی تصمیم بگیریم!!"

شاعر پاسخ او را چنین داد

"دوست من ! این سروده ی عشقی بود که از دل یک شاعر بیرون امد واز زبان هر مردی میتواند

ان را برای هر زنی بسراید"

دختر جوان دوباره به نامه ی او پاسخ فرستاد

"ای پست دروغگو!

به خاطر تو از اکنون تا روزی که مرگم فرا رسد از همه ی شعرا بیزار خواهم بود:"

جبران خلیل جبران

 

 

 

نوشته شده در 88/05/11| ساعت 6 PM| توسط حسرت| |

اینجا خبری از ازادی نیست

من میخوام اون کبوتر باشم که واسه رسیدن به لونش جونشو میده

اینجا کسی حرمت شب و ستاره هاشو نگه نمیداره سوال نمیمونه شادی نمیخنده غزل دیگه نمی خونه

یادم میاد بچگیام حوضی نبود ماهی قرمزی نبود

اما شوق اب بازی توی خونه و دعواهای من و مامان بزرگ بود

الانم اگر هوایی هست شوق نفس کشیدن نیست

کسی شوق حیا کردن نداره

خلاصه"اخر داستان زندگی ادما همش ختم میشه به رویای بچگی...

من رویای بچگیم گله از اومدنم بود....

 این دردو دل من بود با خستگی با حسرت با شوق حیا و پرواز ....

کجا پیدا کنم خدا رو

من از اون فاصله ها دارم

اما اون بین ستاره هاس همونجا که حرمتش شکسته شده

کاش کسی بهم میگفت خدا اینجاست...

میگفت که بفهمم خدای من کنارمه

کنار دلتنگیام

کنار دلواپسیام....

اینجاس تو شبهام

من تو رویا هام میبینمش

خدا جون دوست دارم....

بهم بگین چقد دوسش دارین؟تا کمکم کنه...

نوشته شده در 88/04/27| ساعت 8 PM| توسط حسرت| |

گریه ام مانند زهری تلخ تلخ

خنده هم بی روح وخسته مثل یخ

قلب من مانند حسرت بی صداست

داستان خلوت من اخر افسانه هاست

وصف حالم مثل حال شاپرک بی ادعاست

بغض من هم مثل خنده اشتباست

حال من گریان و خندیدن برایم نا بجاست

 میروی هم گریه ام

با گریه ام با التماس

میزنم فریا د از سر عشق و نیاز

خلوتم مانند بی را هها بی انتهاست

شوق ماندن از سر هر انعکاس

هیچ کس من را نمیبیند –چرا؟

هیچ کس من را نمیخواهد- خدا

گل به من خندید با صد عشق و ناز

میزند باران به رویش با نواز

این منم مانند بارانی اسیر

تو مثال گل لطیف و بی نظیر

کاش من با عشق میگشتم چو ساز

میزدم در وقت گریه با نیاز

داستان من عجیب و بی ریاست

اشکهایت مثل قلبت ادعاست

 میروم با کوله بار بی کسی

هیچ کس حتی ندارد لحظه ای دلواپسی

میروم با کوله باری از غرور

میروم از راههای بی عبور

من صدایم میرسد بر گوش یار

میزنم فریاد از دست زمانه _روزگار...

میروم از این زمین خسته و از این دیار

میروم گرچه زمانه ناب نیست

شعر من مانند رویا خواب نیست

روزگارم مثل برگی در هواست

من همینم اشک هایم ادعاست

                                 ( حسرت ش.ب)

 

لطفا بخونین و بگین شاه  بیت شعرم کجاست؟ و نظرتون و بگین خوشحال میشم.

"کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع"

 

نوشته شده در 88/04/23| ساعت 5 PM| توسط حسرت| |

دلم گرفته خدا جونم تو کمکم کن

ادما از ادما زود سیر میشن    ادما از عشق هم دگیر میشن

ادما روعشقشون پا میزارن   ادما ادمو تنها میزارن

 

نوشته شده در 88/04/18| ساعت 10 PM| توسط حسرت| |

دیگه حالم گرفته هیچ کدوم از دوستام پیشم نیستن چیکار کنم؟ همه رفتن پیش دانشگاهیو یجا دیگه بخونن من تنها شدم حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در 88/04/07| ساعت 3 PM| توسط حسرت| |

پای من جونیتو هدر نکن دلبر ناز
باخت من کافیه تو دیگه به پای من نباز
توی قلب مهربونت واسه من خونه نساز
 
من بازنده رو خوب ببین برو تنهام بذار
من یه پاییزیمو ولی تو چی گل بهار
دل به کی بستی عزیزم به من بی کسو کار

قدر دنیارو بدون لحظه هارو حروم نکن
برو دو روز دنیا رو با من تموم نکن
منو باز با اشکای قشنگت روبه روم نکن

اخه من خودم ته راهو دیدم سیاهیه
اخر این همه عشق و عاشقی تباهیه
انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه.....؟

 

نوشته شده در 88/03/05| ساعت 9 PM| توسط حسرت| |















قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت